با حرفایی که من شنیدمو و با اتفاقاتی که بعد مریضیم برام پیش اومد خودمو با این زندگی جدید وقف
دادم و الان احساس آرامش می کنم
اصلا احساس میکنم دوباره متولد شدم و زندگی جدیدی رو شروع کردم
و فقط با صبر کردن و حرف گوش دادن ،حرف زدن و مشورت کردن و البته با کسایی که می تونم بهشون
اعتماد کنم و دوسشون دارم و راحتم تونستم خودمو پیدا کنم مثل فرزانه
"اون موقع بود که فهمیدم دلیل سردرگمی من این بوده که من خودمو گم کرده بودم"و گاهی اوقات لازمه
چنین مسئله ای پیش بیاد تاما بفهمیم که کی بودیم کجا بودیم چرا هستیم کجا هستیم و به کجا
رهسپار می شویم…
البته فراموش نشه که من توی اون شرایط هیچ وقت از یاد خدا غافل نشدم و همیشه بهش توکل داشتم
و دارم و خواهم داشت
و همیشه فقط از اون کمک خواستم .....
و همیشه فقط از اون کمک بخواین و فقط به اون توکل کنید
"یک نصیحت خواهرانه بود ناراحت نشین"
دیگه بیشتر از این وقت گرانبهاتونو نمیگیرم
مواظب خودتون باشید وهمیشه خودتون باشد تا خودتونو گم نکنید
تا Ap بعدی by
"خدا اینقدر بزرگ است که هرچه قدر از او دور شوی بازهم بااویی..."
سلام دوستان، منم فرزانه هستم نوشته های مهسا رو خوندم جالب بودند و خوشم اومد از همین جا
هم میخوام بهش بگم که هیچ وقت تنهات نمیزارم و فراموشت نمیکنم ( بوس بوس)
من متولد 13/10/68 دانشجوی نرم افزار دختری خیلی حساس، کمی لوس ( یه وقت فکربد نکنی)،فوق
العاده احساساتی، زود رنج،ساده و بی ریا هستم البته مهسا اینارو گفت ولی برعکس مهسا دارای
اعتماد به نفس بالا،مثل مهسا از آدم های دروغگو و دورو متنفرم وفقط عاشق صداقتم همچنین ادم
مقرراتی و با مسئولیتی هستم من و مهسا از نظر اخلاقی خیلی شبیه به هم هستیم خیلی
همدیگرو می فهمیم و درک می کنیم وحتی همیشه میگیم اگه یکی از ما پسر بود باهم ازدواج میکردیم
آخه خیلی رو همدیگه تعصب داریم و مکمل همدیگرهستیم ، به خاطر همینه که تصمیم گرفتیم برای
همیشه در کنار هم بمونیم انشا الله، ما همیشه توغم و شادی یکدیگر حضور داشتیم و خواهیم داشت
تا اینکه ببینیم سرنوشت با ما چه کار میکند...منم تو این زندگی نامرد خیلی بازی دیدم که نمیشه گفت
از هر چیزی که فکرش رو بکنی من خون دل خوردم و با صبرکردن، زندگیم سرو سامان گرفت و دوباره از نو
شروع کردم،تو زندگیم خیلی احساس تنهایی میکردم ولی در اوج تنهایی هردوتامون بود
که تازه حضور یکدیگرو احساس کردیم که چه قدر حضور ما برای شکستن این تنهایی میتونه تاثیر مثبتی
بذاره و خدارو شکر هم گذاشت ....
بعد دوستی من و مهسا دیگه این احساس رو نمیکنم چون اون همیشه بهم میگه تو هیچ وقت تنها
نیستی حتی اگه من نباشم خدا باهاته و هیچ وقت تنهات نمیزاره حتی اگه خیلی ازش دور بشی...
"هیچ واقعیت والایی در این جهان وجود ندارد که با دوست زیستن
جداپذیر باشد"
دوستون دارم مواظب خودتون باشید
ما رو فرموش نکنید
تا آپ بعدی خداحافظ
شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد
اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند
هر آشنایی مقدمه است برای خداحافظی
وهر خداحافظی غمگین است
ولی چه بایدکرد، سرنوشت این است!
زیباترین شب:شب بارانی
زیباترین دین:صداقت
زیباترین عابر:عاشق
زیباترین آواز:مجنون
زیباترین نام:خدا
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که بی من زندگی از سر کنی
می رسد روزی که تنها درکنار خاطراتم،شعرودوستی را مو به مو از برکنی
این همه دردکشیدنم
غصه به جان خریدنم
روشنی را ندیدنم
به خاطر تو بودوبس
این صدای دل شکستن
درانتظارنشستن
به خاطرتوبودوبس
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه که می توانم تغییر ذهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم مطابق میل من رفتار کنند
به نام آنکه ناقوس عشق را در کلیسای وجودم به صدادرآورد
هنگامیکه از مادر متولد شدم صدایی در گوشم پیچید...
گفتم کیستی؟
گفت:من غم هستم
فکرکردم غم عروسکی است که بعدها بااو بازی خواهم کرد ولی امروز می بینم عروسک و بازیچه ای
هستم درغم.!
با تو آسان می شود از دست سیاهی ها گریخت
روبه شب های سخت بی فردا گذاشت
بی تو آزادی ای والا کلام گرنباشی درمیان،باید از این دنیاگریخت
چنان زدی آتشم با بی وفایی
که بیزارم دگر از آشنایی
زهر بیگانه ای، بیگانه ترشد
میان ما خدایا،کن خدایی
جای پای تو مانده برروی کویرسینه ام
رفته ای یعنی عمرمن تباه است ای عزیز؟
بی حضورت لحظه های من پرازبیهودگی است
برگ برگ دفترشعرم گواه است ای عزیز!
من آهنگ غریب روزگارم
غمی در انتهای سینه دارم
تمام هستی ام یک قلب پاک است
که آن را زیر پایت می گذارم
اگر مرا دوست می داری....
محبوب عزیزم
اگر مرا دوست می داری دوستم داشته باش به خاطر آنکه دوست داشته باشی
هیچگاه مگو اورا دوست دارم برای آنکه چشمانی فریبنده دارد
زیبا می خندد و یا با متانت سخن می گوید میدانی چرا؟
برای آنکه این زیبایی ها زود گذرند ویا ممکن است در نظر تو تغییر یابند،آن وقت با رفتن آنها عشق تو از
بین خواهد رفت ودیگر مرا دوست نخواهی داشت!
به ریزش اشکهایم نظر مکن و به من ترحم منما ،نمی خواهم که به من رحم کنی وسپس دوستم داشته باشی
ولی دوستم داشته باش به خاطر آنکه دوست داشته باشی
برای آنکه عشق بورزی...
اگر روزی چنین عشقی پیدا کردی،یقین داشته باش این عشق جاوید و فنا ناپذیر خواهد بود.
پیغام
دیشب تنهاییم را قاب گرفتم ودر دیوار سکوت نصب کردم
امشب آهسته در خلوت تنهایی به تو گریستم
کاش صدای حق حق گریه هام را باد به تو می رساند
تا بدانی بی تو چه هستم
کاش قاصدک به تو می گفت که درغیابت رودی از اشک شدم...
اما...اما....
ای دوست اگر می دانستی که هر شب در دیدگانم ودر ذهنم هستی خودرا مانند خواب شیرین در
چشمانم جای می دادی....
اگر می دانستی مانند بغض در گلویم هستی خودرا مانند اشکی در دیدگانم می ریختی...
اگر می دانستی که آتش عشق وجودم را می سوزاند چون کبوتری از روی بام دلم نمی پریدی و نمی رفتی...
فاصله
همیشه بین من وتو یک سوال بی جوابه
می رسیم باهم به فردا ولی افسوس که توی خوابه
فاصله بین دلامون مثل شب عمیق و سرده
لحظه های بی تو بودن واسه من پاییز زرده
فکر تو رفتن و رفتن ،فکر من پیش تو موندن
حرف تو دل رو شکستن،حرف من از توسرودن
ولی این قصه همیشه واسه تو خوندنی نیست
عاشق نگاه سردت دیگه اینجا موندنی نیست
این دفعه دل رو می بخشم به غریبه ای به جز تو
می سازم خونه دل رو با یه عشق تازه ازنو
من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چون غریبانه شبی می میرم
انتظار برسرچاه
سالهاست که در بیابان تنهایی هایم در عطش یک جرعه نگاه بی ریا و مهربان می سوزم وهر چند مدت
یک بار عشق و پود صداقت ریسمان انسانیت را می بافم وبه سلطل التماس می بندم وبه یکی از حلقه
های انتظار می اندازم ولی هربار قبل از اینکه سطلم بالا بیاید موریانه های غرور ریسمان مرا پاره می
کنند ومن به امیدی دوباره برسر چاهی دیگر می روم و ریسمانی دوباره می بافم......!
بانوی آبی عاشق
کوچه خالیست و شب تازه شروع شده، منم و خلوت یک پنجره وراز و نیازبا ماه و آلبومی لبریز از خاطرات .
باید یادم بماند غریبه فقط غریبه است ونباید بیش از این ازاو انتظار داشت.من خسته ام خسته از
نداشتن جرمی که به خاطرش این چنین سردرگمم،من تمام احساسم را در لحظه هایم ترسیم می
کنم،عاشقانه ترین نغمه هارا سر می دهم تا کسی نداند غریبانه رهسپار جاده های زندگی هستم ،من
از دریا آموخته ام که صبور باشم.
آبی تر از همیشه
هر روز از خود می پرسم :به چه می اندیشی؟
به دیروز بی رنگ؟
به امروز آبی یا به فردای آبی تر؟
غریبه ای در من به صدا در می آید و می گوید:آبی تر از همیشه و به فرداهای آبی می اندیشم باتو...
حسرت دیدار
خداوندا مرا بی یار مگذار
واین شب را برایم تار مگذار
بگیر از من تمام هستی ام را
ولی در حسرت دیدار مگذار
کاش می شد
کاش می شد باتو درد و دل کنم
با جوابت حل هر مشکل کنم
کاش می شد من بیایم پیش تو
در کنار خانه ات منزل کنم
کاش می شد از پس این ماجرا
گوهر پرارزشی حاصل کنم
خدایا نگاه کسی را با کسی آشنا نکن
اگرهم می کنی لطفی بکن از هم جدا نکن
ردپای دوست
ردپایی در بیابان دلم جا مانده است
آرزویی نیست دردل،عشق تنها مانده است
عشق را روزی صدا می زد همین دل باطمع
لیک اکنون از بیابان تا به دریا مانده است
آرزومندم که روزی باز آید دلبری
تا،که در خانه بسی از سوز و سرما مانده است
شاید آن وقتی که باران غمم لب ریز شد
آید آن ماهی که جایش در ثریا مانده است
بی خبر از دوست بوده ست این دل شیدای من
آرزویی نیست در دل،عشق تنها مانده است
شب تنهایی عاشق
شب تنهایی عاشق شب انتهای درد
باتن خسته خزیدن رو جاده های سرد
به امید روز دیدار همه جا گشتن و گشتن
توی راه بی سرانجام رفتن و رفتن و رفتن
آسمون به انتظار نامه های عاشقانه است
دست بی رحم زمونه پی زخم بی بهونه است
به خدا التماس کردن شجاعت است !
اگر بدهد نعمت و اگر ندهد حکمت است!
به خلق خدا التماس کردن ذلت است1
اگر بدهد منت و اگر ندهد حقارت است!
زندگی با عشق بی پایان است
من پایان را دوست ندارم
من به پایان نمی انیشم
چون همین دوست داشتن کافیست
زیباترین
صدای زندگی
صدای تپش قلب توست
عاشقانه دوستت دارم
میان همه گشتم و عاشق نشدم
تو چه بوی که تورا دیدم و دیوانه شدم
بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد
نه در آنچه به آن می نگری
آفتاب باشید که اگر نخواستید به کسی نتابید نتوانید

