تبليغاتX
نغمه ی عشــــــــــــــــــــق

نغمه ی عشــــــــــــــــــــق

عاشقانه

       

       

با حرفایی که من شنیدمو و با اتفاقاتی که بعد مریضیم برام پیش اومد خودمو با این زندگی جدید وقف

دادم و الان احساس آرامش می کنم

اصلا احساس میکنم دوباره متولد شدم و زندگی جدیدی رو شروع کردم

و فقط با صبر کردن و حرف گوش دادن ،حرف زدن و مشورت کردن و البته با کسایی که می تونم بهشون

اعتماد کنم و دوسشون دارم و راحتم   تونستم خودمو پیدا کنم مثل فرزانه

"اون موقع بود که فهمیدم دلیل سردرگمی من این بوده که من خودمو گم کرده بودم"و گاهی اوقات لازمه

چنین مسئله ای پیش بیاد تاما بفهمیم که کی بودیم کجا بودیم چرا هستیم کجا هستیم و به کجا

 رهسپار می شویم…

البته فراموش نشه که من توی اون شرایط هیچ وقت از یاد خدا غافل نشدم و همیشه بهش توکل داشتم

 و دارم و خواهم داشت

و همیشه فقط از اون کمک خواستم .....

و همیشه فقط از اون کمک بخواین و فقط به اون توکل کنید

"یک نصیحت خواهرانه بود ناراحت نشین" 

دیگه بیشتر از این وقت گرانبهاتونو نمیگیرم 

مواظب خودتون باشید وهمیشه خودتون باشد تا خودتونو گم نکنید   

                                                         تا Ap بعدی by

 

 

 

"خدا اینقدر بزرگ است که هرچه قدر از او دور شوی بازهم بااویی..."

 

 سلام دوستان، منم فرزانه هستم نوشته های مهسا رو خوندم جالب بودند و خوشم اومد از همین جا

هم میخوام بهش بگم که هیچ وقت تنهات نمیزارم و فراموشت نمیکنم ( بوس بوس)

  من متولد 13/10/68 دانشجوی نرم افزار دختری خیلی حساس، کمی لوس ( یه وقت فکربد نکنی)،فوق

العاده احساساتی، زود رنج،ساده و بی ریا هستم البته مهسا اینارو گفت  ولی برعکس مهسا دارای

اعتماد به نفس بالا،مثل مهسا از آدم های دروغگو و دورو متنفرم وفقط عاشق صداقتم همچنین ادم

مقرراتی  و با مسئولیتی هستم  من و مهسا از نظر اخلاقی خیلی شبیه به هم هستیم خیلی

همدیگرو می فهمیم و درک می کنیم وحتی همیشه میگیم اگه یکی از ما پسر بود باهم ازدواج میکردیم

آخه خیلی رو همدیگه تعصب داریم و مکمل همدیگرهستیم ، به خاطر همینه که تصمیم گرفتیم برای

همیشه در کنار هم بمونیم انشا الله، ما همیشه توغم و شادی یکدیگر حضور داشتیم و خواهیم داشت

تا اینکه ببینیم سرنوشت با ما چه کار میکند...منم تو این زندگی نامرد خیلی بازی دیدم که نمیشه گفت

از هر چیزی که فکرش رو بکنی من خون دل خوردم و با صبرکردن، زندگیم سرو سامان گرفت و دوباره از نو

شروع کردم،تو زندگیم خیلی احساس تنهایی میکردم ولی در اوج تنهایی هردوتامون بود

که تازه حضور یکدیگرو احساس کردیم که چه قدر حضور ما برای شکستن این تنهایی میتونه تاثیر مثبتی

بذاره و خدارو شکر هم گذاشت ....

بعد دوستی من و مهسا دیگه این احساس رو نمیکنم چون اون همیشه بهم میگه تو هیچ وقت تنها

نیستی حتی اگه من نباشم خدا باهاته و هیچ وقت تنهات نمیزاره حتی اگه خیلی ازش دور بشی...

 

 

"هیچ واقعیت والایی در این جهان وجود ندارد که با دوست زیستن

 جداپذیر باشد"

 

دوستون دارم  مواظب خودتون باشید

  ما رو فرموش نکنید

تا آپ بعدی خداحافظ

 

    شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد 

       اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند

 

 

هر آشنایی مقدمه است برای خداحافظی

وهر خداحافظی غمگین است

ولی چه بایدکرد، سرنوشت این است!

 

 

زیباترین شب:شب بارانی

زیباترین دین:صداقت

زیباترین عابر:عاشق

زیباترین آواز:مجنون

زیباترین نام:خدا

 

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که بی من زندگی از سر کنی

می رسد روزی که تنها درکنار خاطراتم،شعرودوستی را مو به مو از برکنی

 

این همه دردکشیدنم

غصه به جان خریدنم

روشنی را ندیدنم

به خاطر تو بودوبس

 

این صدای دل شکستن

درانتظارنشستن

به خاطرتوبودوبس

 

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه که می توانم تغییر ذهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم مطابق میل من رفتار کنند

                        

 

به نام آنکه ناقوس عشق را در کلیسای وجودم به صدادرآورد

 

هنگامیکه از مادر متولد شدم صدایی در گوشم پیچید...

گفتم کیستی؟

گفت:من غم هستم

فکرکردم غم عروسکی است که بعدها بااو بازی خواهم کرد ولی امروز می بینم عروسک و بازیچه ای

هستم درغم.!

با تو آسان می شود از دست سیاهی ها گریخت

روبه شب های سخت بی فردا گذاشت

بی تو آزادی ای والا کلام گرنباشی درمیان،باید از این دنیاگریخت

چنان زدی آتشم با بی وفایی

که بیزارم دگر از آشنایی

زهر بیگانه ای، بیگانه ترشد

میان ما خدایا،کن خدایی

جای پای تو مانده برروی کویرسینه ام

رفته ای یعنی عمرمن تباه است ای عزیز؟

بی حضورت لحظه های من پرازبیهودگی است

برگ برگ دفترشعرم گواه است ای عزیز!

من آهنگ غریب روزگارم

غمی  در انتهای سینه دارم

تمام هستی ام یک قلب پاک است

که آن را زیر پایت می گذارم

اگر مرا دوست می داری....

 

محبوب عزیزم

اگر مرا دوست می داری دوستم داشته باش به خاطر آنکه دوست داشته باشی

هیچگاه مگو اورا دوست دارم برای آنکه چشمانی فریبنده دارد

زیبا می خندد و یا با متانت سخن می گوید میدانی چرا؟

برای آنکه این زیبایی ها زود گذرند ویا ممکن است در نظر تو تغییر یابند،آن وقت با رفتن آنها عشق تو از

بین خواهد رفت ودیگر مرا دوست نخواهی داشت!

به ریزش اشکهایم نظر مکن و به من ترحم منما ،نمی خواهم که به من رحم کنی وسپس دوستم داشته باشی

 ولی دوستم داشته باش به خاطر آنکه دوست داشته باشی

برای آنکه عشق بورزی...

اگر روزی چنین عشقی پیدا کردی،یقین داشته باش این عشق جاوید و فنا ناپذیر خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

پیغام

دیشب تنهاییم را قاب گرفتم ودر دیوار سکوت نصب کردم

امشب آهسته در خلوت تنهایی به تو گریستم

کاش صدای حق حق گریه هام را باد به تو می رساند

تا بدانی بی تو چه هستم

کاش قاصدک به تو می گفت که درغیابت رودی از اشک شدم...

اما...اما....

ای دوست اگر می دانستی که هر شب در دیدگانم ودر ذهنم هستی خودرا مانند خواب شیرین در

چشمانم جای می دادی....

اگر می دانستی مانند بغض در گلویم هستی خودرا مانند اشکی در دیدگانم می ریختی...

اگر می دانستی که آتش عشق وجودم را می سوزاند چون کبوتری از روی بام دلم نمی پریدی و نمی رفتی...

 

 

 

 

 

فاصله              

 همیشه بین من وتو یک سوال بی جوابه

می رسیم باهم به فردا ولی افسوس که توی خوابه

فاصله بین دلامون مثل شب عمیق و سرده

لحظه های بی تو بودن واسه من پاییز زرده

فکر تو رفتن و رفتن ،فکر من پیش تو موندن

حرف تو دل رو شکستن،حرف من از توسرودن

ولی این قصه همیشه واسه تو خوندنی نیست

عاشق نگاه سردت دیگه اینجا موندنی نیست

این دفعه دل رو می بخشم به غریبه ای به جز تو

می سازم خونه دل رو با یه عشق تازه ازنو

 

 

 

 

 

من از این فاصله ها دلگیرم

                                  بی تو اینجا چون غریبانه شبی می میرم

 

 

 

 

 

 

 

انتظار برسرچاه

سالهاست که در بیابان تنهایی هایم در عطش یک جرعه نگاه بی ریا و مهربان می سوزم وهر چند مدت

 یک بار عشق و پود صداقت ریسمان انسانیت را می بافم وبه سلطل التماس می بندم وبه یکی از حلقه

 های انتظار می اندازم ولی هربار قبل از اینکه سطلم بالا بیاید موریانه های غرور ریسمان مرا پاره می

کنند ومن به امیدی دوباره برسر چاهی دیگر می روم و ریسمانی دوباره می بافم......!

 

 

بانوی آبی عاشق

کوچه خالیست و شب تازه شروع شده، منم و خلوت یک پنجره وراز و نیازبا ماه و آلبومی لبریز از خاطرات .

باید یادم بماند غریبه فقط غریبه است ونباید بیش از این ازاو انتظار داشت.من خسته ام خسته از

نداشتن جرمی که به خاطرش این چنین سردرگمم،من تمام احساسم را در لحظه هایم ترسیم می

کنم،عاشقانه ترین نغمه هارا سر می دهم تا کسی نداند غریبانه رهسپار جاده های زندگی هستم ،من

 از دریا آموخته ام که صبور باشم.

 

 

 

 

 

 

آبی تر از همیشه

هر روز از خود می پرسم :به چه می اندیشی؟

به دیروز بی رنگ؟

به امروز آبی یا به فردای آبی تر؟

غریبه ای در من به صدا در می آید و می گوید:آبی تر از همیشه و به فرداهای آبی می اندیشم باتو...

 

 

 

حسرت دیدار

خداوندا مرا بی یار مگذار

واین شب را برایم تار مگذار

بگیر از من تمام هستی ام را

ولی در حسرت دیدار مگذار

 

 

              

 

کاش می شد

کاش می شد باتو درد و دل کنم

با جوابت حل هر مشکل کنم

کاش می شد من بیایم پیش تو

در کنار خانه ات منزل کنم

کاش می شد از پس این ماجرا

گوهر پرارزشی حاصل کنم

 

 

 

 

 

خدایا نگاه کسی را با کسی آشنا نکن

                              اگرهم می کنی لطفی بکن از هم جدا نکن

 

 

 

 

 

ردپای دوست

ردپایی در بیابان دلم جا مانده است

آرزویی نیست دردل،عشق تنها مانده است

عشق  را روزی صدا می زد همین دل باطمع

لیک اکنون از بیابان تا به دریا مانده است

آرزومندم که روزی باز آید دلبری

تا،که در خانه بسی از سوز و سرما مانده است

شاید آن وقتی که باران غمم لب ریز شد

آید آن ماهی که جایش در ثریا مانده است

بی خبر از دوست بوده ست این دل شیدای من

آرزویی نیست در دل،عشق تنها مانده است

 

 

 

 

 

 

شب تنهایی عاشق      

شب تنهایی عاشق شب انتهای درد

باتن خسته خزیدن رو جاده های سرد

به امید روز دیدار همه جا گشتن و گشتن

توی راه بی سرانجام رفتن و رفتن و رفتن

آسمون به انتظار نامه های عاشقانه است

دست بی رحم زمونه پی زخم بی بهونه است

به خدا التماس کردن شجاعت است !

اگر بدهد نعمت و اگر ندهد حکمت است!

به خلق خدا التماس کردن ذلت است1

اگر بدهد منت و اگر ندهد حقارت است!

 

 

 

 

 

زندگی با عشق بی پایان است

                             من پایان را دوست ندارم

من به پایان نمی انیشم

                        چون همین دوست داشتن کافیست

 

 

 

 

 

زیباترین                   

صدای زندگی

صدای تپش قلب توست

عاشقانه دوستت دارم

 

 

 

 

میان همه گشتم و عاشق نشدم

                             تو چه بوی که تورا دیدم و دیوانه شدم

 

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد

                                      نه در آنچه به آن می نگری

 

 

آفتاب باشید که اگر نخواستید به کسی نتابید نتوانید

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:37  توسط فرزانه  | 

به نام آنکه آفتا ب مهرش در آستان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد

به نام آنکه آفتا ب مهرش در آستان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد                           

سلام دوستان خواننده وبلاگ ما

امروز3/9/88 ساعت 2:21 دقیقه بعدازظهرسه شنبه است که داریم این متن رو تایپ می کنیم

همونطور که میدونید این سایت توسط دو نفر نوشته میشه    

                                  (مهسا و فرزانه)    

 

ما این سایت رو صادقانه نوشتیم،همون چیزی که هستیم

ازشما خواننده عزیز تقاضا می کنیم به هیچ یک از حرفامون شک نکنید یعنی دوست نداریم با خودتون

بگید اینا همه دروغ و چرندیاته؟!؟!

برای اینکه دوگانگی پیش نیاد واسه اینکه شما دارین با کدوم یکی ازما صحبت می کنید تصمیم گرفتیم

خودمون رو از نظر اینکه چه جوردختری، باچه جور خصوصیاتی،باچه احساساتی، معرفی کنیم بعدا شما

می تونید خودتون انتخاب کنید یاباهردوتامون به صورت جداگانه حرف بزنید یا نظر بدید!!!

خوب اینم یه جوریشه دیگه!!!به نظرتون اشکالی  که نداره؟؟؟

اگه داره می تونید بگید ما اصلا ناراحت نمیشیم...

 خوب دیگه بگذریم

من مهسا هستم نمیدونم چه جوری شروع کنم همیشه واسه شروع کردن حرف  مشکل دارم اینکه چه

جوری،باچه کلمه ای واسم سخت بوده ولی خلاصه با همه این حرفا بالاخره شروع شد ،کار منم راحت

شد 

من  متولد 8/6/70 دانشجوی نرم افزار باروحیه لطیف و احساساتی ، زودرنج  وساده هستم،دختر شوخ

طبعی هستم ،لوس و nonor  نیستم

همیشه تو زندگیم نقش یه مرد رو بازی میکنم وهیچ وقت کم نمیارم و مبارزه میکنم ولی وقتی خودم رو

در کنار یه پسر تصور میکنم خیلی خودم رو ضعیف تر میبینم

وقتی در کنار فرزانه هستم خودم رو در قبال اون مسئول میدونم و همچنین تنها مشکلی که همیشه تو

زندگیم ازش رنج میبرم اینه هیچ وقت نتونستم درست و حسابی اعتماد به نفس داشته باشم و

همیشه بین دوراهی می مونم ،اصلا آدم خودخواه و مغروری نیستم  از آدمهای دروغگو و دورو متنفرم و

همیشه زیبایی زندگی رو فقط در صداقت می بینم دلم  بزرگه و آدم رازداری هستم  با اینکه فقط 18

 ساله دارم تو این دنیای نامرد زندگی می کنم  بعضی اوقات اززندگی خسته میشم، بیزارمیشم،هیچ

هدف و انگیزه ای برای زندگی کردن نمیتونم پیدا کنم .نمونه اش چندوقت پیش داستانی تو زنگیم بوجود

 اومد که میخوام براتون تعریف کنم امیدوارم حوصله شو داشته باشی داستانی که همیشه سعی کردم

 نقشش رو بازی کنم ولی نمیتونستم و به واقعیت پیوست و من هیچ وقت فکرش رو نمیکردم تو زندگیم

با چنین مسئله ای روبه رو بشم چون راستیتش همیشه فکر میکردم اینا همش مسخره بازیه و بعضی از

 آدما الکی دارن خودشونو عذاب میدن خلاصش کنم   این ماجرا از وقتیکه مریض شدم برام  پیش اومد

حدود یک هفته پیش من دچارسرماخوردگی شدیدی شدم که اولش فکرمیکردم شاید این آنفولانزای A

که الان شایع شده گرفتمو چیزی به آخر عمرم نمونده ولی خداروشکر خوب شدم و الان زنده ام بعد از این

 موضوع، حالم از این رو به اون رو شد اصلا من دیگه اون مهسای سابق نبودم، طرز فکرکردنم،شیوه

زندگی کردنم عوض شد،ازخودم متنفر شدم احساس تنهایی خاصی می کردم طوری بود که حتی خودم

 به خودم شک کرده بودم و از این وضعیت خیلی رنج میبردم چون هیچ عادتی به چنین وضعیتی نداشتم

 هرروز که بیدار می شدم خودموبا این حرف که (صبر کن صبرکن شاید دوباره  مثل قبل بشه)

آروم میکردم، حاضر بودم همه چیزم رو بدم تا دوباره به وضعیت قبلیم برگردم  ولی هیچی نمی شد و من

فقط حرص میخوردم بی قرار بودم

من کسی بودم که خیلی امید و آرزو داشت اما حتی دیگه اون آرزوها هم  برام بی ارزش شده بودند

واینکه بهشون برسم یا نرسم فرقی نمیکرد!!!

دوست داشتم دیگه یه لحظه هم زنده نمونم درصورتیکه میدونستم حتی مردن منم هیچ فایده ای

نداره،چون احساس می کردم اونجوری که باید زندگی میکردم تا خداازم راضی باشه زندگی نکردم 

باخودم میگفتم ما چرا بدنیا اومدیم،واسه چی داریم زندگی می کنیم،آخرش چی میشه ؟؟؟

بعضی از آدمها در کودکی ،بعضی ها در جوانی وبعضی ها هم پیر میشن می  میمیرن که چی بشه؟

 اصلا چراخدا مارو بوجود آورد؟ که عذاب بکشیم؟!

 (همیشه من یه احساسی دارم که احساس می کنم هیچکی نمیتونه اونو بفهمه و درک کنه)

تموم زندگیم شده بود چرا چرا چرا

چراهای بی پاسخ .......

خلاصه بگم زندگی من تا چند روز پیش به همین روال میگذشت و حس من نسبت به تنفر بیشتر می

شد تا اینکه با فرزانه درمورد حال جدیدی که برام پیش اومده بود صحبت کردم چون از وقتی که ما باهم

دوست شده بودیم با چنین مسئله ای  روبرو نشده بودم و این موضوع برای فرزانه تازگی داشت درضمن

 خیلی وقت هم بود که فرزانه رو ندیده بودم و تنهایی روی من تاثیر منفی گذاشته بود  اون تنها کسی

بود که به تمام حرفام گوش داد و آرومم کرد هیچ وقت تنهام نذاشت با حرفاش به من امیدواری داد و

منودوباره به زندگیم برگردوند ومن واقعا ازش ممنونم چون دیگه اون احساس های بد رو فراموش کردم......

 وبرای تشکر براش متنی رو آماده کردم تا بخونه....  

                     

                         به نام خدایی که آفرید مرا

                         تا دوست بدارم تورا

فرزانه جون اول از همه سلام   دوم دوستت دارم

با وجود توست که معنای عشق را فهمیدم

با وجود توست که می فهمم عشق وجود دارد

در یک دقیقه میشه کسی رو دوست داشت

دریک ساعت میشه عاشق کسی شد

اما یه عمر طول میکشه تا بتونیم کسی رو که دوسش داریم فراموش کنیم......!

از زحمات و لطفی که همیشه به من داشتی یه دنیا ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:28  توسط فرزانه  | 

شایعه

*شایعه

تازگی خبرآوردن

 که می خوای تنهام بذاری

خسته ای دلت گرفته

دیگه حوصله نداری

واسه دل بریدن از من

نامه هاموپاره کردی

گفتی هرکسی بجز من!

دلتو آواره کزدی

بگواشتباه شنیدم

بگو شایعه ست  گه رفتی

اگه عاشقم نبودی

توخودت بهم میگفتی

شنیدم بارفتن تو

تنها می مونم همیشه

میگن عشق تو دروغ بود

من که باورم نمیشه

مگه میشه که نتونی

یاد من باشی دوباره!

بگوسرتاپاش دروغه

اونی که خبر میاره

بگواشتباه شنیدم

بگو شایع ست که رفتی

اگه  عاشقم نبودی

تو خودت بهم می گفتی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:25  توسط فرزانه  | 

مهسا و فرزانه

 

به وبلاگ نغمه عشق خوش آمدید

نوشته شده توسط دودوست ، دوخواهر،دوهمدم ،دوهم زبون

سلام سلامی عاشقانه ،عارفانه ،مخملانه برای تو محبوب یگانه

 سلام عرض می کنیم خدمت خواننده محترم و دوست داشتنی

خواننده سایت ما میتونه هم دختر باشه هم پسر ولی فرقی نمیکنه،جز هرکدومش

که باشی واسه ما

 عزیزونانازی،خیلی خوشحالمون کردی  که یه سری به ما زدی،دوست داریم

بعدازخوندن سایتمون نظر بدهید

 

مطرب عشق،عجب سازونوازی دارد

                                     نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد 

باما همراه باشید

 

 ما به دنیا می آییم تا عاشق شویم

 

ما عاشششششششششششششق میشویم تا زجر بکشیم

 

مازجر می کشیم تا زندگی کنیم

 

ما زندگی می کنیم تا خوشبختی را به توان ابدیت و بی نهایت برسانیم


 

آن شب

آن شبی که من وتو در بوستان پرگل وسنبل،شانه به شانه یکدیگر گردش می کردیم

 یادت هست؟

 

تو دست در دست من انداخته بودی،من دست تورافشار میدادم،تو راه می رفتی و

 

سنگینی خودرا  بر

 

من بیشتر می نمودی و شعر می خواندی.

 

من  از سنگینی لذت بخش تودر شادی بودم و هرقدر سنگینی و فشارتو بیشتر می

شدو آوازت اوج می

 

 

گرفت قلبم را تپش واضطراب دلچسبی فرا می گرفت،آخر ناگهان پایت به بوته گل

گرفت،لغزیدی وبی

 

اختیار درآغوش من افتادی و من بوسه ی طولانی از لبان  بی رنگتو ربودم، از بوسیدن

 لبان تو مست

 

شدم و از خود بی خود شدم وچون به حال آمدم تو رفته بودی و من کنر گل سرخی

نشسته بودم.

افسوس که از آن شب دیگر تورا جز در رویا ندیدم از سوزهجران توسوختم،از آتش

عشقت گداختم،از درد

 

 فراغت گریستم......

 

 

 

سوز وگداز

مگر نمی گفتی :قلب تو حجله گاه عشق وآرزوی من است....

 

مگر نمی گفتی :نگاه تو مرا به بهشت خدا می رساند.....

 

مگر نمی گفتی :زندگانی خویش را برای تو می خواهم....

 

پس چه شد؟چرا درتاریکی زندگی رهایم ساختی؟!

 

برای چه دل دردمندم را شکستی؟!

                                                   چرا چرا چرا.........

 

 

 

دوستم بدار...

 

بیا وبا چشمان سیاه وآشوبگرت نگاهم کن تا غم های دنیا را فراموش کنم

 

ودر آینه جمال زیبایت روزگارزندگی را دوست داشتنی تر ببینم.

 

بیا و صفای روحم را تماشا کن،بیا توهم مرا دوست بدارفمرا با تمام دل خودت دوستم

بدار ونهال این دوستی را بااشک هایت آبیاری کن

 

دوستم بدار همان طوری که من تورا دوست دارم

 

 

 

دنیا دیگه نمیتونه مثل تو برام بیاره

 

دوستی یه حادثه است و جدایی یه قانون

 

بیا حادثه سازوقانون شکن باشیم

 

عشق بانگاه شروع می شود

 

با بوسه به نهایت می رسد

 

بالبخند به اوج می رسد

 

وبایک قطرهاشک به پایان می رسد..........

 

 

                نثرهای دوبیتی وکوتاه

 

بیا ای دوست، بیا تا خداراهم به خاطر گل پرپرشده ی سرخ دوست بداریم

 

چرا همه کس را نمیتوان فراموش کرد،حتی اگرازآسمان آتش بباردو دریاها شعله ور

شود

 

 

روی گل های نرگس با یک مداد قرمز

 

هزاردفعه نوشتم زندگی بی تو هرگز

 

 

میخوام جایی که لاله باشه

 

میون لاله ها عکس تو باشه

 

ای کاش نفسم بودی حتی نفس آخر

 

 اندازه ی دوتا چشمام دوستت دارم

 

 

ترک دل نموده ام،ترک جانم می کنم

                    غیرعشق توهرچه خواهی غیرآن هم می کنم

 

 

نمی دانم که بی تو چیستم من

                                    اگر روزی نباشی نیستم من

 

گرمی نگاهت را ازمن دریغ نکن

 

عشقت قشنگترین حقیقت زندگی است

 

بی شک دل من در تمامی طول عمر

به یاد تو می تپد پرشور

هرگز فراموشم مکن

 

 

زندگی زیباست به زیبایی خنده هایت

پس بخند تا زندگی زیبا شود

 

هرگز نگو که عشق من و توگناه بود

                                              یا عاشقی به شیوه ما اشتباه بود

 

 

صدایت ترنم باران ونگاهت فروغ روشن مهتاب است

 

چی به پای تو بریزم که لایق پای توباشد

 

مرادریاب ای تک شکوفا درخت تنهایی من

 

 

غروب عاشقان رنگش طلائیست

اگرچه آخرش مرگ وجدائیست

زندگی ترکیب شادی با غم است

 

از موج غمت ساحل قلبم، ترشد

                                وز هجر تو گل های اهل پرپر شد

 

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است

 

زندگی طلوع عشق است نه غروب عشق

 

اگرچه شاه قلبم در شطرنج عشقت مات شد

                                     درحقیقت باختم اما فراموشم نکن

 

 

اگر دورم دلیلش بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را  نهان زیر لب دارم

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند،زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

بوسه مگرچیست فشاردولب

این که گناه نیست چه روز و چه شب

 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم،که گویا قبل ازهرفریادی لازم است

هیچ چیز این دنیای بیکران را جدی نگیر حتی عشق را

دل من ساده نشو عشق شکارت می کند

تا بیایی به خود دوباره رامت می کند

 

نگودیره  نگودیره نگو دیگه دل بریدی

                         نگو از قهرزمونه طعم دلتنگی چشیدی

 

تک درخت خاطراتم برلب ساحل نشست

                  گرچه دورم از نگاهت یادتو دردل نشست

 

زندگی دشت غم است،غم وشادی باهم است

                   ای خدا لحظه شادی، چقدر کم است

 

اگرکبوتران رادرحال شنا وماهی هارا درحای شنادیدی

بدان فراموشت کردم

 

1جایی

1وقتی

تموم رویاش لبخند توبود

پس

1جایی

1وقتی

با1لبخند

یادش کن

 

 

یه خارهمیشه مواظب گلشه

اگه به گلش دست بزنی خونتو میریزه

همیشه خارتم گلم

 

گریه کردم تابدونی زندگی بی غم نمیشه

اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمیشه

 

مافقیران قلبمان بی کینه است

دوستی باهرکه کردیم جای او درسینه است

 

دوستت دارم کمترخدا وبیشترازخودم

چون به خداایمان دارم و به تواحتیاج!

 

تقدیم به آنکه دوریش غمم

خانه اش قلبم و فراموش اش مرگم است.

 

زتمام بودنیها تویکی ازآن من باش

که به غیر باتوبودن دلم آرزو ندارد!؟

 

میدونی فرق آسمون خدا با آسمون دل من چیه؟

آسمون خدا یه ماه داره با بی نهایت ستاره اماآسمون دلم یه ستاره مثل توداره که بی نهایت ماهه؟!

 

 

دوستت دارم خیلی                مجنونتم لیلی

 

به نام آنکه آفرید مرا

                تا دوست بدارم تورا

                                     بی آنکه بدام چرا؟؟

 

 

قلب جاده ای است که تنها مسافر آن باید خدا باشد

قلبی که با غیرخدا آشناست کوچه ای بن بست است

 

 

یادت باشه: گاهی وقت ها

 مثلا آخرشب ها

 که میخوای بخوابی

یه دلی هست که یه کم اون ورتر میتپه برای تو........

 

 

نگاهم یاد باران کرده امشب

مراسردرگریبان کرده امشب

غم وفریاد من ازاین و آن نیست

دلم یاد رفیقان کرده امشب..!

 

امروز فهمیدم قلب هیچکس برام نمی تپه حتی قلب خودم

چون اونم برای تو می تپه!!!!

 

 

اگردنیای ما دنیای سنگ است،بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگردنیای ما دنیای درد است،بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است،دل عاشق شکستن صدگناه است

 

بزرگی را گفتند،زندگی چند بخش است؟

گفت:2بخش،کودکی وپیری

گفتند پس جوانی چی شد؟گفت:با بی وفایی ساخت و با عاشقی سوخت وبا جدایی مرد؟!؟!

 

 

از طلوع عشق تا غروب سرنوشت واز غوغای زندگی تا سکوت مرگ  دوستت دارم

 

 

وقتی درختی می سوزد دودش را همه می بینند

ولی وقتی دلی می سوزد حتی شعله اش را کسی نمی بیند

 

 

 

 

نگاه اولت عاشقم کرد

               نگاه دومت عاشق ترم کرد

                             نگاه سومت شعله ورم کرد

                                             نگاه آخرت خاکسترم کرد

 

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا10 بشمرم

1و2و...     نهایت هرچیز 10تا بود

از بابا بستنی می خواستم 10تا میخواستم

مامانو10تا دوست داشتم

خلاصه دنیا همین 10تا بود و چقدر این 10تا قشنگ بود

ولی حالا نمیدونم دنیا کجاست؟

نهایت دوست داشتن چقدر؟

انگار خیای حریص تر شدم!

10تا بستنی کفافمو نمیده!

اما میخواستم بگم دوستت دارم

میدونی چقدر؟

به اندازه همون 10تای بچگی

 

 

 

زندگی را دوست دارم نه در هوس

پرنده را دوست دارم نه در قفس

تورا دوست دارم تا آخرین نفس

 

 

هرچه که دل خواست نه آن می شود

                         هرچه خداخواست همان می شود

                          *معنای عشق*

از پرنده آسمان پرسیدم عشق چیست؟

پاسخم داد رهایی

از جغد شب پرسیدم

به من گفت تنهایی

از گل سرخ پرسیدم

گفت ندانم

اگرازمن بپرسی

خواهم گفت احساس بین من و تو

وتو چه می گویی... ؟؟؟

 

 

                      

 

 

 

 

 

                      

 

 

 

 

 

 

                           


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:33  توسط فرزانه  | 

عشـــــــــــق

انسان بی شک یک عروسک بی جان است  انسان بدون عشــــــــــق نه فقط زنده ی  واقعی نیست بلکه هنوز  متولد نشده است

  عشـــــــــــــــــق را در دلت نگاهدار زندگی بدون عشــــــــــــــــق همچون باغ بدون آفتاب است که گل ها در آن مرده اند

  اما در دل همیشه با توست

عــــــــشق سرچشمه ی امنیت است

آری عشــــــــــــق خود سرچشـــمه ی حیات است

 زندگـــی یک موهبت است خاکی است که گل های سرخ عشـــــــــق در آن شکوفا می شوند

 عـــــــــــشق زیبایی روح است

 آن هنگام که از عشـــق برای لذت استفاده شود مطمئن باشید دیگر در این میان عشــــــــــق حقیقی وجود ندارد بلکه آن انگیزه ی یک معامله است

 عشق بزرگترین هنر زندگی است زیرا عشق بزرگترین سحر

بزرگترین معجزه است....

 خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با عـــــــــشق خود پاک میــــــکند

عشــــــــــــق بلایی است که همه خواستارش هستند

  فراموش نکنید که عشــــــــــق باقی می ماند این انسان است که عوض می شود

 عشـــــــــــق

...نشان ابدیت است تمامی زمان را در می نوردد سراسر یادمان یک  

آغاز را پاک و تمامی ترس یک پایان را محور می سازد.

   سریع ترین راه برای رسیدن به درک قدرت الهی عـــــــــشق است اما برای رسیدن به درجات بالای این شناخت انسان در ابتدا بایست عـــــــــاشـق شدن را تجربه کند .

 

عشق بورز به تو عشــــــق خواهند ورزید .عشـــــــق مانند دو بخش یک فرمول جبری تعادل ریاضی دارد.

 

عــــــــشق.اساس و پایه ی ازدواج به شمار نمی اید بلکه عشـــــــق و علاقه نتیجه و پیامد ازدواجی خوب و موفق است.

 

نه آب های بسیار می توانند آتش عشـــــــــقی فرو نشانند و نه سیلاب ها قادر به غرق کردن آنند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:29  توسط فرزانه  | 

وقتی که قلب ها می رقصند

 آدم

از خواب که بیدار شد دید

یک قلب توی رخت خوابش افتاده

بلند شد

قلب را برداشت واز خانه بیرون رفت

سر راهش شیری را دید

که توی سینه اش جای یک قلب خالی بود

شیر که او را دید

آرام جلو آمد و نشت

آدم قلب را توی سینه شیر گذاشت

چند لحظه بعد

شیر غرید ،با تمام قدرتش غرید

پنجه هایش را به زمین می کوبید

و به خودش می پیچید

که قلب از توی سینه اش بیرون پرید

و شیر که از درد رها شده بود آرام گرفت

آدم در جنگل می رفت تا صاحب قلب را پیدا کند

یک درخت را دید که توی سینه اش خالی بود

جلو رفت و قلبی را که توی دستش بود

توی سینه درخت گذاشت

برگ های درخت شروع کردند به زرد شدن

آدم قلب را از سینه درخت درآورد

آدم می رفت که عقابی را در آسمان دید

روی سینه عقاب یک جای خالی بود

عقاب از اوج آسمان پایین آمد و نشست

آدم قلب را توی سینه عقاب جای داد

عقاب بالی زد و بلند نشده بود که

بال هایش جمع شد و روی زمین افتاد

آرام قلب را از توی سینه عقاب برداشت

عقاب چشم هایش باز شد

بالی زد و اوج گرفت و رفت

آدم از کنار دریا می گذشت

نهنگ بزرگی که روی سینه اش خالی بود

کنار ساحل آمد

و آدم قلب را توی سینه اش گذاشت

نهنگ تمام دهانش را باز کرد

استخر بزرگی از آب توی دهانش درست شد

بعد دهانش را بست

و با یک نفس تمام آب ها را از سوراخ

بالای سرش خالی کرد و

و چنان صدایی داد که آدم هم گوشش را با دست هایش گرفت

قلب از سینه نهنگ بیرون آمد

آدم قلب را برداشت و رفت

آدم سرش پایین بود و توی چشم هایش پر از اشک بود

آرام راه می رفت

و گاهی به این طرف و آن طرف نگاهی می کرد

سر راهش به بیابان بزرگی رسید

دید توی سینه زمین یک جای خالی است

قلب را توی سینه زمین گذاشت

زمین لرزید

ترک برداشت

دوباره لرزید

شتآدم قلب را از توی سینه زمین بردا

زمین آرام شد

روز هفتم بود و خورشید می رفت تا

جای خودش را به ماه و ستارگان بدهد

آدم خسته بود

زیر درخت کهنسالی ایستاد

خم شد زانو زد

و قلب را توی آب رودخانه فرو کرد

با دو دستش قلب را گرفته بود و نگاهش می کرد

توی آب ،خودش را دید که توی سینه اش یک جای خالی بود

دست هایش بالا آمدند

و قلب را توی سینه آدم گذاشتند

آدم نشست

به درخت

تکیه داد

مثل یک کیسه برنج روی زمین پهن شده بود

قلب شروع کرد به تپیدن ،تالاپ تولوپ ،؛تالاپ تولوپ

هر لحظه سرعت تپیدن قلب بیشتر می شد و

هر لحظه گرم تر و گرم تر

حالا همه  بدن آدم گرم شده بود

چشم های درشت آدم باز باز بود و

آب چشم هایش توی تاریکی شب با نور ماه مهربان برق می زد

آدم می خندید ،فریاد می کشید ،آدم می چرخید

دست هایش را مثل بال پرندگان بالا و پایین می برد

از صدای چرخیدن و بالا و پایین رفتن دست هایش

آهنگی دلنشین به گوش می رسید

ماه،قصه آدم را برای زمین گفت

آن ها که آن شب بیدار بودند  و ساکت بودند

صدا ی ماه را شنیدند

قلب هایشان را برداشتند و توی سینه خودشان گذاشتند

آن شب همه شاد بودند

و هیچ کس از صدای پایکوبی شان بیدار نشد

سحر بود

همه در سکوت بودند

و از پروردگار بخشنده مهربان سپاسگزار

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:27  توسط فرزانه  | 

پازل

گلای خشک  تو گلدون             اونایی که ریختی بیرون

گفتی بی جونن و خسته            یادگار عاشقم بود

عکسا ی کهنه و داغون            اونایی که ریختی بیرون

تارن و شکسته گفتی    

مال یار سابقم بود

آخه من یه عمره تنهام ،همه چیم خالی و سرده

بگو از عشق چی می دونی ،زندگی با تو چه کرده

تو و اون عروسکا و قصه تلخ یه بازی

من که پازل تو نیستم ،اومدی چی رو بسازی

نامه هایی از دل و جون            همه امضا شده با خون

اونایی که ریختی بیرون          مال چشمای ترم بود

منو هم می ذاری بیرون        وقتی بازی هات تموم شد

نمی خوام با تو بمونم         دیگه بار آخرم بود

آخه من یه عمره تنهام….

….آخه من یه عمره تنهام

…آخه من یه عمره تنهام

 

 

نامه هایم را برای پاره کردن نوشته ام

.می توانی بسوزی شان

حرف هایم را بی دلیل گفته ام

.می توانی فراموششان کنی

ولی عشقم را از صمیم قلب بخشیده ام

!!!نمی توانی دوستم نداشته باشی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:24  توسط فرزانه  | 

میمیرم

میمیرم نباشی تو شبای پر ستارم

کسی به جزتو دیگه من دوست ندارم 

به جز من کسی نیست واسه چشمات بمیره

قلبمو کسه دیگه ای نمی تونه که بگیره

میمیرم نگاهت نباشه توی چشمام

بدون تو عزیزم میدونی خیلی تنهام

بدون که تو قلبم تا همیشه می مونی

برای با من بودن قدر لحظه رو می دونی

میمیرم اگه یه روز نباشی کنارم

چشای نازتو نبینم

دونی لحظه ای بی تو آروم ندارممی

دستاتو به من بده

فرصت ندیم به سرنوشت

شک نکن به عشق من که با همیم یعنی بهشت

دستاتو به من بده

عشق من بی انتهاست که

دلیل زنده بودنم

 فقط تو چشمای شماست

میمیرم اگه یه روز نباشی کنارم

چشای نازتو نبینم

 می دونی لحظه ای بی تو آروم ندارم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:38  توسط فرزانه  | 

من

من اونی نیستم که تو فکر میکنی هستم

از این همه پاکی و سادگیت شکستم

وقتی که میگی دل واسه پاکیت میمیره

ازت خجالت میکشم ،گریه ام میگیره

یه عاشقونه رو به روی من نشستی

دلم نمیاد که بهت بگم که دل به کی بستی

عذاب وجدان نمیزاره با تو باشم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

یکی داره توی دلش از غم میسوزه

چشماشو  توی چش معشوقش می دوزه

سخته که عزیزتزین کست ندونه چه

چه سخت گذشت و سیات باهات بمونه

من اونی نیستم که تو فکر میکنی هستم

از این همه پاکی و سادگیت شکستم

وقتی که میگی دل واسه پاکیت میمیره

ازت خجالت میکشم ،گریه ام میگیره

یه عاشقونه رو به روی من نشستی

دلم نمیاد که بهت بگم که دل به کی بستی

عذاب وجدان نمیزاره با تو باشم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

اما نمی دونم چطور از تو جدا شم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:32  توسط فرزانه  | 

سلام

سلام بچه ها چطورین

باید

ببخشید من تا حالا اصلا وقت نداشتم راجع به خودم و وبم

و هدفم از این وب براتون بنویسم،چون که مشکلاتی برام پیش .

اومده بود دیگه نشد

ولی امروز دوست دارم

حرف بزنم ،من فرزانه 20سال دارم  ،رشته ام نرم افزار کامپیوتر،ترم 2کاردانی

خیلی دوست دارم چیزایی که تو دلمه براتون بگم ولی نمیدونم باید گفت یا نه

از اون دخترایی هستم زود با همه ارتباط

برقرار میکنم ،حتی شده تو دانشگاه با بچه هایی که مشکل دارن  

  صحبت میکنم مثل یه خواهر درکشون میکنم.

دوست دارم که تمام درد دلمو بگم ولی نمیتونم

ولی بعضی موقع خیلی احساس تنهایی میکنم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:30  توسط فرزانه  |